خواندنی
پنجاه و پنج
به قرص کامل ماه میماند
و تا قرصهایش کامل شوند
ماه به ماه نانآور داروخانهها شدیم
حرف ندارد...حرف ندارد...
ما صدای خنده خود را
روی تصویرش گذاشتیم
که شما فکر کنید
خوشبختی افسانه نیست
این دختر یک فرشته است
یک فرشته
که برای بالدرمانی
به سازمان بهزیستی سپردیمش
و بعد
برج بلند بانکها را
که نتواند به آسمان برگردد
ویزیت دکتر به نام بلند فامیلیمان
بلند بلند خندید
ما از خجالت فیلسوف شدیم و
گفتیم
« انسان تنهاست...انسان تنهاست...»
حالا دارد باورمان میشود
جزایر تنها
و خانواده دکتر ارنست
حقیقت دارد....
شروعی دوباره
از کو چه ی زیبای تو امروز گذشتم
دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم
یک لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم
دیدم که ز سر تا به قدم شوق و امیدم
هر چند گل از خرمن عشق تو نچیدم
آن شور جوانی نرود لحظه ای از یاد
ای راحت جان و دل من خانه ات آباد
با یاد رخت این دل افسرده شود شاد
هرگز نشود مهر تو ای شوخ فراموش
کی آتش عشق تو شود یک سره خاموش
هر جا که نشستم سخن از عشق تو گفتم
با اشک جگر سوز ، دل سخت تو سفتم
خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم
دل می تپد از شوق که امروز کجایی
شاید که دگر باره از این کوچه بیایی
در
برخیز و در را باز کن !
شاید بیرون درختی باشد
یا جنگلی باغی
یا شهری جادوئی
برخیز و در را باز کن !
شاید سگی مزبله ها را می کاود
شاید چهره ئی ببینی
یا برق نگاهی
یا منظر خیالی.
برخیز و در را باز کن !
اگر مهی باشد
پراکنده می شود.
برخیز و در را باز کن !
حتی اگر تنها
تاریکی دامن می گسترد.
حتی اگر تنها
باد خلنده باشد
حتی اگر
هیچ چیز نباشد
برخیز و در را باز کن !
هیچ اگر نباشد
نسیمی در گذر است.
